<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ToSee.ws: Nikpour's WebLog Last Update</title>
    <link>http://www.ToSee.ws/</link>
    <description>ToSee.ws Photo Agancy</description>
    <generator>AFRA-Co.com (by Hossein Gooya)</generator>
    <language>fa-IR</language>
    <item>
      <pubDate>شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>عکس فروردین</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=517&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div align="justify"&gt;محل کار چند سال پیشم دو سه سالی بود که همه ی فشار خرج بیشتر از دخلش به شب عید می کشید و از عیدی و پاداش پرسنل خبری نبود. فضا هم طوری بود که خیلی اعتراضی نمی کردیم. ماجرا با شوخی و خنده تمام می شد و تنها چیزی که باقی می موند گهگاه همین مطلک ها بود که بیشتر هم برای خنده بود تا به دست آوردن نتیجه. در واقع این ماجرا تنها عیدی هم نبود؛ تو طول سال کم و بیش کارهای اقتصادی هم انجام می دادیم و مرسوم بود که مبالغی به عنوان کارانه و پاداش و از این جور حرف ها به نیروهای درگیر هر کدام از این کار های&amp;nbsp; احیانا پول در آر هم پرداخت بشه که از قضا تو این دو سه سال آخر این جور پول ها هم حواله می شد به آخر سال. بعد از یکی دو بار تکرار این ماجرا&amp;nbsp; من و یکی دو نفر دیگه از دوستان گفتیم این جوری که نمی شه. بالاخره آدما دارن اینجا کار می کنند، وقت و انرژیشون &amp;nbsp;صرف به انجام رسوندن کار های مجموعه می شه؛ نمی شه که حق و حقوقشون را نگیرن. درست یادم نیست ولی شاید از این موقع های سال یادآوری کردیم که آقا آخر سالی یه کم تو خرج و مخارج دقت کنید و از همین حالا به فکر تهیه پول باشید. خلاصه اش کنم از بیست اسفند مثل هر سال شروع شد به فردا و پس فردا، با این تفاوت که فکر می کردیم امسال دیگه مثل پارسال و پیش از اون نخواهد بود. &amp;quot;فیدبکی&amp;quot; هم که از بالا می اومد همین بود؛ اما سال تموم شد به روز آخر کار رسید و خبری &amp;nbsp;از پاداش و عیدی نشد. رییس چند تا از بچه ها رو که دم دست بودن صدا کرده بود و یه کارت پستال امضا شده بهشون داده بود. برای من&amp;nbsp; و همکارم هم که درست خاطرم نیست کجا بودیم گذاشته بودن روی میزمون. وقتی کارت رو دیدم حس خوبی داشتم؛ با خودم گفتم خوب بالاخره نتونستن پول جور کنن دیگه، اما خوب همین کارتم ارزشمنده. کارت رو باز کردم، توش نوشته بود: &lt;strong&gt;&amp;laquo;جناب آقای قدمعلی/ خواهش آدم را حریص می کند/ سال نو مبارک/ ...&amp;raquo;.&lt;/strong&gt; حیرون به همکارم نگاه کردم و اونو حیرون تر از خودم دیدم. پرسیدم مال تو چیه؟ پاسخ داد:&lt;strong&gt;&amp;laquo;شیطان مادر هوس هااست&amp;raquo;. &lt;/strong&gt;همکار جوون تر عصبی تر من یه چیز هایی رو کارت نوشت&amp;nbsp; و پسش داد. امام من هنوزم دارمش. تو این سال ها خیلی رییس و کارفرما داشتم که به گمانم نادونی و نفهمی شون آزارم می داده. اما وقتی نادونی و نافهمی محیط همه طرفتو بگیره و به جای اینکه یه سال از ده سال اینجوری بشه هفت ، هشت یا شاید هم بیشترش اینجوری و مدل هایی انچنین می شه، آدمی زاد به خودش شک می کنه و دنبال سرمنشا نفهمی تو خودش می گرده که چرا من باید این وسط باشم. واقعا چرا؟ حیرون موندم. نمی خوام قبول کنم که من نفهمم، از طرفی دیدن یه هیات آدم نفهم هم کار ساده ای نیست. شما چی فکر می کنید؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>يكشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>چهار ماهه که اومدی</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=516&amp;N=Nikpour</link>
      <description>
      </description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>دوشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>ای شیطون</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=514&amp;N=Nikpour</link>
      <description>خوب دلم برای طوسی تنگ شده بود خیلی چیزا خواستم تو این مدته که برام اتفاق افتاده بود را بذارم ولی دیدم بهترین اونا عکس دلبنده 10 روزم&lt;strong&gt;&lt;font face="book antiqua,palatino" color="#ff0000" size="4"&gt; &lt;font color="#000000"&gt;آوا&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt; خانوم گلم باشه که خدا بهمون داده...</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>دوشنبه ۷ ارديبهشت ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>سیارات بارانی</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=515&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;div&gt;از همون روز اول دبستان تا همین پایان دبیرستان برای هر کسی تو ایران یک یا چند تا درس مهمه. برای اون والدینی که سرسختانه دوست دارند بچه ها شون دکتر و مهندس بشن، ریاضی و فیزیک و شیمی. برای مربی های تربییتی دینی و معارف اسلامی و قرآن. برای اونایی که به دیپلم نمی رسن و عجله دارند برای کار و درآمد، حرفه و فن. هرچی فکر می کنم که خواندن ساعت و استفاده از اون رو تو کدام کتاب به ما یاد دادن که هیشکی تو این سرزمین بهش علاقمند نبوده و نمیشه؛ به یادم&amp;nbsp; نمی آد. نمی دونم چرا ساعت و زمان&amp;nbsp; به کار هیشکی نمی یاد. مثلا وقتی قرار یه کار خیلی مهم رو ساعت شش شروع کنیم، دبه می کنیم و می گیم از اول قرار بوده ساعت 7 شروع شه. بعد هم ساعت 8 شروع می کنیم، بعد هم می گیم فیلمش آماده نیست، فعلا من شعر می خونم شما گوش کنید تا فیلم و تیزرو این حرف ها آماده شه. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;از همه مهمتر اینکه 24 ساعت جلوتر یک بار کارمون رو مرور و تمرین نمی کنیم. نه بابا 24 ساعت که یه عمره، 4 ساعت جلوتر هم نمی کنیم. چون تا یک ساعت پیش از شروع مراسم دکور داره نصب میشه و تا 45 دقیقه پس از زمان شروع اسمی برنامه سن داره تمییز میشه. این ماجرا مربوطه به همه جشنواره ها و فستیوال ها ومسابقاتی که من دیدم، خبرشو خوندم یا چند تایی که برگزار کردم. راستی راستی چرا ما از ساعت و زمان&amp;nbsp; و این چیزی سر در نمیاریم؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اون وقت پرده نمایش فیلم &amp;nbsp;بی خبر، یا با خبر می یاد پایین و گیر می کنه به دکوری که با عجله و همین چند ساعت پیش نصب شده و جر و وا جر میشه و میشه همین که وزیر پیش از خواندن پیام رییس جمهور بابت این پاره شدن عذر خواهی کنه. اصلا دوست نداشتم جای هیچ کدام از اون کسایی باشم که دیشب مسوول برپایی افتتاحیه بیست وهفتمین جشنواره فیلم فجر بودند. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;پس نتیجه می گیریم که با ساعت هامون دوست شیم یه کم برنامه هامون رو زوتر به انجام برسونیم &amp;nbsp;تا فرصت کنیم &amp;nbsp;کار های مهم رو حداقل یک بار تمرین کنیم، تا یه چیز مهمی مثل پرده ی به اون بزرگی جلوی &amp;nbsp;چشم بیشتر از هزار تا آدم مهم و معمولی پاره نشه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>پنج شنبه ۲۷ فروردين ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>سه سیروز</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=512&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;&lt;font style="background-color: #5e636c"&gt;کاش حوصله داشتم یه کم راجع به این مانور و ناهماهنگی هاش می نوشتم. فقط می تونم دعا کنم که کاش هیچ وقت بحرانی در کار نباشه...&lt;br /&gt;&lt;a title="شبکه خبری برنا" href="http://bornanews.com/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=217102" target="_blank"&gt;بقیه عکس ها اینجاست.&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>چهارشنبه ۲۶ فروردين ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>والیبال</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=511&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;&lt;font style="background-color: #5e636c"&gt;امیر حسین مدنی، رییس شبکه خبری برنا فردا می رود. توضیحات بیشتر شاید وقتی دیگر...&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>يكشنبه ۱۶ فروردين ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>ورزش در گذر انقلاب</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=510&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;خوب منم&amp;nbsp;جزو&amp;nbsp;5 عکاس برتر جشنواره دوربین دات نت در سال 86&amp;nbsp;شدم .این جشنواره که از حامی مالیه &amp;nbsp;قوی برخوردار نیست&amp;nbsp;، بسیار پر انرژی ،دوستانه و خلاق برگزار میشه و ساختارشم براساس رای گیری از عکاسان کشور است&amp;nbsp;. جا داره از امیر خیرخواه عزیز و علی الخصوص احسان رافتی بابت زحماتشون تشکر کنم.&lt;br /&gt;نمیدونم چرا همیشه باید یه جایه اینگونه مسابقات بلنگه...؟مثلا&amp;nbsp;مسابقه عکس خانواده مسلمان(جهان اسلام)&amp;nbsp;با اون همه تبلیغات حضور جیمز نچوی و جوایز آنچنانی در یک فضایه کوچک و بی سرو صدا خاتمه پیدا کرد ...و اینگونه مسابقات علی الرغم همه&amp;nbsp;خلاقیت های برگزاری&amp;nbsp;، همچنان مهجور....طبق معمول هیچ نهادی مسئول این قضایا نیست و همه چی با توکل به امدادهایه غیبی حل میشه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>شنبه ۸ فروردين ۱۳۸۸</pubDate>
      <title>مسافر نوروزی</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=509&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div align="justify"&gt;هنوز روستاهايي در گوشه و کنار ايران يافت مي شود که تنور خانه هايش گرم، کوزه هاشان پر آب و تن پوش مردمان اش به جاي لباس هاي عجيب امروزي ما، پوشاک سنتي رنگارنگ و زيبا باشد. همچون روستايي در ميانه کوه هاي رودبار زيتون و رودبار الموت که به زعم من گذشته از فرهيختگي مردمانش، راه خاکي صعب العبور اين روستا هم در حفظ اين همه ارزش و زيبايي موثر بوده است. کاش آسفالت اين راه خاکي بي آنکه ميراث گذشتگانمان را نابود کند، بهداشت و درمان و آسايش و راحتي را برايشان به ارمغان ببرد. کاش راهي باشد، راهي مثل ساخت خانه هاي تازه شان که با استفاده از مصالح طبيعي و جديد خانه هايي سازگار با طبيعت، زيبا، ارزان، سبک ومقاوم در برابر زمين لرزه برپا مي شود. راهي که تنور گرم خانه هاي روستا را خاموش نکند و روشني لباسشان را سياه. کاش راهي باشد... . &lt;br /&gt;&lt;a title="Borna News Network" href="http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=206109" target="_blank"&gt;Click to see the other photos at BORNA&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>کپی رایت به سبک ایرانی...</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=507&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div align="justify"&gt;مرگ روزانه بيش از هفتاد ايراني در جاده ها و گذرگاه ها، جرح و نقص عضو ده ها و صد ها انسان، اتلاف ميليون ها ساعت زمان شهروندان در راهبندان، اسراف سرمايه ها با استفاده از خودروهاي کهنه و نو ي غير استاندارد و مصرف بي رويه سوخت گرانقيمت، آلودگي هاي زيست محيطي و صوتي کم کم بن بستي را به وجود خواهد آورد که راه برون رفت از آن به سادگي گرفتاري اش نخواهد بود. ترافيک معلول عوامل زيادي است است که خود علت بسياري از مشکلات خواهد شد. به نظر مي رسد براي برون رفت از اين بن بست برنامه اي جامع در اصلاح قوانين و ساختار هاي مربوط به ساخت و ساز مسکن، شهر سازي و توليد، واردات و مصرف خودرو لازم است. برنامه اي که در آن حتي قوانين محلي در راستاي اهداف کلان ملي نوشته شود. به عنوان مثال عقلاني نيست که در تهران سوخت با همان قيمت توزيع شود که روستايي دور افتاده که تنها يک يا دو وانت وسيله اياب و ذهاب کل روستا است. اگر بشود در شهري مثل تهران از سوخت چند ليتر بنزين هم جلوگيري کرد، قطعا کودکانمان راحتر نفس خواهند کشيد.&lt;br /&gt;&lt;a title="Borna News Network" href="http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=202104" target="_blank"&gt;برای دیدن مجموعه عکس روی برنا اینجا را&amp;nbsp;کلیک کنید(Click to the other photo).&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>يكشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>دلم بدجوری سفر میخواد</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=506&amp;N=Nikpour</link>
      <description>آذرخشي و رگباري پس از آن، و پاييزي که ناگهان حضور رنگ رنگ اش را تحميل مي کند به گرماي پس مانده تابستان. اگر اين گرما و آفتاب جا مانده در مقابل اين همه هياهو لحظه اي مقاومت کند، حاصل رنگين کماني زيبا است مثل اين رنگين کمان در جاده الموت قزوين. &lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;a title="Borna News Network" href="http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=197362" target="_blank"&gt;Click to see others&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>چهل روزه پیشه مایی گلم...</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=505&amp;N=Nikpour</link>
      <description>گزارش کامل را در &lt;a href="http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=195329"&gt;برنا&lt;/a&gt; ببینید.</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>شنبه ۳ اسفند ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>پا جای پایه پدر</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=503&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;a href="http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=191120"&gt;http://www.bornanews.ir/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=191120&lt;/a&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>گلم 1 ماهه شد</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=501&amp;N=Nikpour</link>
      <description>
      </description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>مثلث عشق</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=500&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&amp;nbsp;تصور اينكه&amp;nbsp;كسي&amp;nbsp;بي دست شناي پروانه بره&amp;nbsp;محاله&amp;nbsp;،ولي از قديم گفتن&amp;nbsp;خواستن توانستن&amp;nbsp;است.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=190798"&gt;http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=190798&lt;/a&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>يكشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>دلبنده بابا</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=497&amp;N=Nikpour</link>
      <description>
      </description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>يكشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>سلام عشق من</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=495&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;&lt;font style="background-color: #5e636c"&gt;يوش روستايي است در شهرستان نور استان مازندران. اين روستا به دليل آن که زادگاه نيما يوشيج پدر شعر نو فارسي است شهرت فراواني دارد. خانه نيما در اين روستا موزه اي است براي بازديد عموم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=186528"&gt;borna news&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>يكشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>دوربین دات نت</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=491&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;امروز عازم مسابقات پارالمپیک پکن هستم خواستم از همین جا خداحافظی کنم،دلم برای همتون علی الخصوص سارای عزیزم خیلی تنگ میشه ،به امید دیدار.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>میدان تیان آنمن و شهر ممنوعه </title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=486&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div&gt;http://bornanews.com/Nsite/FullStory/PhotoNews.aspx?Id=178499&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>شنبه ۲۳ شهريور ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>paralympic 2</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=484&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div align="justify"&gt;روابط عمومی ریاست جمهوری از رسانه ها می خواهد که مهمانان خود برای&amp;nbsp; ضیافت رییس جمهور را به مناسبت روز خبرنگار معرفی کنند؛ رسانه ی ما هیچ عکاس یا خبرنگاری را که اخبار دولت را در این یک سال کار کرده معرفی نمی کند و از شش نفر معرفی شده سه نفر کاملا بی ربط هستند. کسی از روابط عمومی ریاست جمهوری با خبرنگار سیاسی حوزه دولت تماس می گیرد و اظهار شگفتی از عدم حضور حتی یک خبرنگار در فهرست می کند. بی معرفی رسانه و از جانب خودشان &amp;nbsp;برای دو خبرنگار و دو عکاس که بیشتر در برنامه ها حاضر بودند کارت دعوت می فرستند. وقتی خبرنگار برای بقیه طلب می کند، می گوید خوب چرا خود شما معرفی نکرده اید؟! استثنائا پاسخ روابط عمومی کاملا منطقی است. &lt;br /&gt;کمی رنجیدم، نه از اینکه اسم من در فهرست نبود؛(پنجشنبه شب اصلا تهران نبودم) از برخورد رسانه ی متبوعم ؛ از رییس تا آخرین خبرنگاری که می شود از او نام برد. تصور کنید که بانکی خصوصی در این روز ها برنامه ای دارد؛ خبرنگار سرویس اقتصادی مطابق معمول، عکاس آفیش نمی کند؛ غافل از اینکه در جمع عکاسان هم کسانی پیدا می شوند که مثل خبرنگاران فهرستی از برنامه های این چنین &amp;quot;خوب&amp;quot; در این روز ها برای خود تهیه کنند و معمولا برخلاف آنها هوای دوستان خود را هم داشته باشند. یکی از عکاسان را به برنامه می فرستم. از خبرنگاران حیران از دیدارش می گوید و اینکه غیر خودش چهار نفر از [...] در برنامه حاضر شده اند. فرض کنید خبرنگاری به جای عکاس رسانه اش برادرش را برای برنامه آفیش کند. چه بامزه می شود! خبرنگاران دوزاری چگونه تحول اقتصادی میلیاری را قرار است تشریح، تحلیل و احیانا نقد و تفسیر کنند؟ چه روز خوبی است این روز خبرنگار! ربع سکه ای غوغا می کند. احوال این خبرنگاران برایم بسیار جذاب تر از اخبارشان است. شاید به همین دلیل است کسی انتظاری از آنها ندارد جز اینکه صبح زود سر کار حاضر شوند و عصر به موقع خروج کنند، حجابشان را رعایت&amp;nbsp; و آرایشان را رقیق و صدایشان را در راه پله کوتاه &amp;nbsp;کنند. روزتان مبارک است ان شاء الله.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <pubDate>پنج شنبه ۲۱ شهريور ۱۳۸۷</pubDate>
      <title>سرشار از انگيزه زندگي</title>
      <link>http://www.ToSee.ws/Farsi/WebLog/WebLogArchive.aspx?ID=481&amp;N=Nikpour</link>
      <description>&lt;div align="justify"&gt;&lt;font size="4"&gt;چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، با کمی تلاش خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوانده شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند .به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آن را بخاونید.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;منبع:ایمیل یکی از دوستان&lt;/div&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>
